شاهدخت سرزمین ابدیت

منزل جانان

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

به بوی نافه ای کاخر صبازان طره بگشاید

ز تاب زلف مشکینش چه خون افتاد در دلها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزلها

مرا در منزل جانان چه امن عیش و چو هردم

جرس فریاد می دارد که بربندید محملها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید اخر

نهان کی ماند ان رازی کزان سازند محفلها

حضوری گرهمی خواهی از او غایب مشو حافظ

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

همگی سلام

ببخشید یه مقدار با تاخیر دارم اپ می کنم راستش فقط من مقصر نیستم یه نفر دیگه هم تقصیر کاره که وقتی بهش بستنی ندم می فهمه دنیا دست کیه

خوب با این وضع اپ کردن من و پراکندگی موضوع فکر کنم سفرنامچه ی عزیزم که خیلی هم تو این سفر بهم خوش گذشت به تاخیر بیفته حالا....جای همه اونایی که جمعه نیومدن کلی خالی خیلی خوش گذشت به عنوان یکی از مدیران این جلسات باید بگم که جلسه ی اول به بهترین نحو برگزار شد

البته اونایی که جلسه ی اول اومدن جدای از اینکه دیگه از این به بعد تو این جلسات حق اب و گل پیدا کردن همیشه اول لیست قرار میگیرن اخه ببینید دروغ می گم ادمای به این پایه ای کم پیدا می شن که پاشن اولین جلسه که هنوز تثبیت نشده و به رسمیتم شناخته نشده بیان پایه که چه عرض کنم به خودشونم گفتم به جای پایه چهارپایه هستن که هیچ ستون پنجمن خوب حالا بگم که جلسه چطور برگزار شد

والا من و فاطمه شب قبلش تا ساعت 12:5 یا 1 بود که داشتیم صحبت می کردیم و راجع به جلسه هیچ گونه نگرانی و اضطرابی نداشتیم و بیشترین ترسمون به خاطر این بود که داشتیم ذوق مرگ می شدیم به به چه حال و هوایی بود جاتون خالی حالا از این گذشته بعد از تلفن یه بدخوابی یا بی خوابی مزخرف همچین گلوی منو گرفته بود که اصلا نمی ذاشت یه مقدار استراحت کنم اخه صبح باید زود بیدار می شدم به فکرم افتاد که برم حمام اونم ساعت 2 نصفه شب همین کارمم باعث شد که فردا جلو همه مثل بید بلرزم خدا نصیبتون نکنه یه وقت با اجازتون تب و لرز کردم

همه انتظار داشتن که اونجا پشتک باروون بزنم ولی هی می لرزیدم و مثه ادمای مظلوم اینور و اونور و نگاه می کردم ولی با این حال که فاطمه هم جلو همه گفت که در حال ذوق مرگ شدنیم جلسه خیلی خوب شد

اولین جلسه ی پرهیب در روز 23 فروردین ماه 1387 در بوستان اندیشه زیر الاچیق(اون الاچیق که به فواره ها و حوض نزدیکتره ها)به خوبی برگزار شد و تقریبا ساعت 9:5 همه جمع شده بودیم جاتون خالی چند تا عکسم انداختیم تا مدرکی از کسانی که جزو اولین نفرها بودن داشته باشیم(افسرده نشین حالا جزو گروه اولا نشدین و نتونستین بیاین وقت زیاده ما می ذاریمتون اخره لیست)

پایین نوشت:

1-خیلی ضایعست که یکی از مدیرا(مثلا من)با یکی دیگه قرار بذاره که یه ساعت زودتر از بقیه بچه ها برن سر قرار ولی جزو اخرین نفرا باشن مخصوصا من که وقتی رفتم همه بودن

2-یه مشاعره ی خیلی خوب هم راه انداختیم ولی همه با نگاه شعرو رد و بدل می کردیم فقط ارش چاکری بود که شعر می خوند و درکل خودشم جواب خودش و میداد

3-هر کسی که دوست داره بیاد تو جمع من قبلش به من یه خبری بده(دیگه این دفعه حتما باید خبر بدین با خودتون نیستا)

4-چند نفری که تو اولین جلسه شرکت کردن عبارتند از:1-خودم(شاهدخت سرزمین ابدیت)2-فاطمه ملکی(گل یخ)3-طاهره ارمند(بانوی اسمان)4-گلناز نوروزی(سیب گندیده) 5-ارش چاکری(درخت بی سایه)6-یاسین شفقی(مدیر سایت پروچیستا و باران خیال)7-محمد رضایی(بی تو چه کنم)8-نرگس رضایی(تو چرا تنهایی؟)9-سینا صادقی(یکتا پرستان)10-میرهادی قریشی(به اضافه ی دو عدد از دوستانش که اسمشون و یادم نیست(شماره ی 11و 12 غائب) شرمنده فقط می نویسم میرهادی+2)13-پویان(پژواک)14-بهزاد قلی زاده(بلاگها)و دو نفر هم مهمون داشتیم

6-در ضمن دوستای عزیزی که در تهران نیستند و دلشون می خواد که توی جلسات فرهنگی هنری ما شرکت کنند بهمون بگن که چه زمانهایی می تونن بیان تهران تا باهاشونواسه یه جلسه هماهنگ کنیم.

7-خوب دیگه فقط بگم که این هفته فکر نکنم جای نشستن داشته باشیم (من و فاطمه که در هر صورت باید بایستیم) چون داریم خیلی زیاد می شیم بعدشم اهای اونایی که نیومدین دلتون نسوزه(ولی این دفعه حتما بیاین )

8-تا وقتی که این جلسات مدیرای گلی مثل من و فاطمه داشته باشه همه عاشقانه میان اخه ما مثه یویو می پریم بالا و پایین(من بازم دچار خودشیفتگی شدم)

9-راستی این گروه پر از ورزشکاره بنده بدمینتونم رو برده بودم با یه توپی که زیاد نو نبود ولی ماشالله اقایون احساس کردن که در فینال شرکت دارن و در اخر من فقط پرهای شناور در هوا رو از توپ نازنین و گلگونم دیدم(این دفعه می خوایم توپ والیبال ببریم خدا رحم کنه که ازش چی باقی بمونه)

10-تا حدود ساعت 12:5 شعر خوندیم و تا ساعت 2 بازی کردیم و عکس انداختیم .

دوستتون می دارم

حرف اخر:

مرا اینگونه باور کن

کمی تنها

کمی بی کس

کمی از یادها رفته

خدا هم ترک ما کرده

خدا دیگر کجا رفته

نوشته شده در ٢٧ فروردین ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |